دلتنگ قصه های تو
دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار.
دلتنگ قصه های تو تا دوباره گم شوم
در عاشقانه های شیرین و فرهاد.
در سوز و گداز لیلی و مجنون.
دلتنگ روزهای ازادی می شوم
گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو......

دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار.
دلتنگ قصه های تو تا دوباره گم شوم
در عاشقانه های شیرین و فرهاد.
در سوز و گداز لیلی و مجنون.
دلتنگ روزهای ازادی می شوم
گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو......

اینک درمانده تر از همیشه به خلوت خود خزیده ام!
خلوتی که با رویاهای زیبایم اذین بندی شده.
خلوتی که متعلق به من است.
منی که با این خلوت خو گرفته ام....

من خورشید را نمی بخشم که وقتی تو در کنارم نیستی طلوع می کند.
من ماه رو نمی بخشم که وقتی تو تنهایم گذاشتی بازهم اسمان رو روشن می کند.
من حتی ثانیه ها را هم نخواهم بخشید که بی تو در گذرند.
من گلها را نیز نمی بخشم که بی حضور تو زنده هستند.

به روی خاطرات من همیشه رد پای تو
اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو
چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا
کجا بدون سایه ات؟ کجا بدون من؟ کجا؟![]()

اخرین فرصت را غنیمت می شمارم
اخرین لحظه را در اغوش می گیرم
اخرین ستاره را درعمق چشمانم می نشانم
اخرین دیدار را از خاطر نمی برم
اخرین شبنم را از چشمانم می بارم
اخرین پاره قلبم را به تو می سپارم
اخرین فرصت را غنیمت می شمارم
و اخرین کلام را به زبان می اورم؟
............دوستت دارم............
اگر می دانستی دل ترک خورده من با یاد
چشمان بارانی ات شکسته تر می شود
هیچگاه به من پشت نمی کردی.
اگر می دانستی در خلوت شبانه ام
به طنین قدمهایت گوش می سپارم
تا اخرین ستاره در دامان سپیده به خواب برود
هرگز نمی رفتی.

من تو را به دریا بخشیدم !
به غزلهای عاشقانه !
به مهربانان دریا دل !
به لیلی های سرزمین قلبت !
من تو را به غوغای کلان شهر رویاهایت بخشیدم !
به پرستوهای مهاجر عاشق !
من تو را بخشیدم.

بگذار ساده بگویم که یادت همیشه و همه جا در بند بند وجودم جاریست.
بگذار عاشقانه ادعا کنم که با تو و یاد تو بودن معنای عشق و هستی است.

با نگاهم به گل گفتم:از تو زیباتر چیست؟
گفت:زندگی!
زندگی کردم و دیدم زیباست ولی بی وفاست.
به زندگی گفتم:از تو زیباتر چیست؟
گفت:عشق!
عاشق شدم و دیدم زیباست اما می سوزاند.
به عشق گفتم:این چه رسمی است؟
از تو زیباتر چیست؟
گفت:دوستی!
یاری جستم و در اوج زیبایی ها غرق شدم.

یاد تو مرا از نور سرشار می کند
و تاریکی های دلم را به صبح روشن پیوند می زند.
سوالم از چشمان تو این است:
چرا در اینه تو تصویرمن پیدا نیست؟!؟
